تبليغاتX
WeLL CoMe
scasc

من وصل یارم ارزو,او را به سوی غیر رو

نه من گنه دارم نه او,کار دل است این کارها

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 15:53  توسط mahsa  | 

انکه میگوید دوستت دارم

خنیاگر غمگینی است

که اوازش را از دست داده است

ای کاش عشق را زبان سخن بود

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 15:26  توسط mahsa  | 


دو خط موازی زاییده شدند . پسرکی در کلاس درس آن ها را روی کاغذ کشید.آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد و در همان یک نگاه قلبشان تپید و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند . خط اولی گفت : ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم . و خط دومی از هیجان لرزید. خط اولی گفت و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه ی دنج و بی خط و خال کاغذ.

من روزها کار می کنم . می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ، یا ...یا خط کنار یک نردبان . خط دومی گفت : من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهارگوش گل سرخ شوم ، یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت .

خط اولی گفت : چه شغل شاعرانه ای ... و حتما زندگی خوشی خواهیم داشت.

در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمی رسند و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند. دو خط موازی لرزیدند . به همدیگر نگاه کردند . و خط دومی زد زیر گریه .

خط اول گفت : نه این امکان ندارد. حتما یک راهی پیدا می شود. خط دومی گفت : شنیدی که چه گفتند ؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم . و دوباره زد زیر گریه . خط اولی گفت نباید نا امید شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم . بالاخره کسی پیدا می شود که مشکل ما را حل کند . خط دومی آرام گرفت ، و اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیر در کلاس گذشتند . و وارد حیاط شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آن ها از دشت ها گذشتند ... ، از صحراهای سوزان...، از کوههای بلند...، از دره های عمیق ...، از دریا ها ...، از شهرهای شلوغ ....

سال ها گذشتند و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند . ریاضیدان به آنها گفت : این محال است . هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب می کنید . فیزیکدان گفت : بگذارید از همین الان نا امیدتان کنم . اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت ، دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت . پزشک گفت : از من کاری ساخته نیست دردتان بی درمان است . شیمی دان گفت : شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید، اگر قرار با یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس گفت : شما خود خواه ترین موجودات روی زمین هستید . رسیدن شما به هم مساوی سات با نابودی جهان ، سیارات از مدار خارج می شوند ، کرات به هم برخورد می کنند ... آسمان به زمین می رسد ، نظام دنیا از هم می پاشد. چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید . فیلسوف گفت : متاسفم جمع نقیضین محال است.

و بالاخره به کودکی رسیدند. کودک فقط یک جمله گفت : شما به هم می رسید.

یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و نقاشی می کرد. خط اولی گفت : بیا وارد آن بوم نقاشی شویم در آن حتما آرامش خواهیم یافت . و آن دو وارد دشت شدند. روی دست نقاش رفتند و بعد روی فلمش ، نقاش ، فکری کرد و قلمش را حرکت داد. و آن ها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت . و آن جا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم می رسید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 19:13  توسط mahsa  | 

رسيدن از تو

رفتن از هيچ به پوچ

دور باطل

منيت مکرر می کنم:

خودم را عشق است

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 19:7  توسط mahsa  | 

و اي كاش خداوند سه چيز را نمي آفريد



غــــــــــــــــــــــــــــــرور



دروغ



و عشــــــــــــــــــــــــــــــق

 


تا انسانها از روي غرور و به دروغ از عشق نگويند !!!!




+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 9:49  توسط mahsa  | 


و...... آنگاه كه چشمانم او را ديد
و آنروز پنداشتم بسيار خوب و صبور و آرام و انسان خواهد بود....؛ اما به غلط، افسوس
نمي دانستم كه احساسي است كه بايد بگذرد و بايد مي گذشت، اما نرفت!!! و
همانروز كه روح و احساس حقير خود را در بندِ نگاه و شخصيتش احساس كردم
دل و قلبم هم رفت و ديگر باز نگشت
گر چه نداشتمش ولي وجودي حقير ، توان گريز از او نداشت
و همانروز ، كه پنداشتم كه با او ديگر بغضي نخواهم داشت ... و نه آهي خواهد بود و نه اشكي
افسوس كه ندانستم كه باز هم احساسم ؛ همان تنگمايه حقير ..، به مانند جويي است كه خواهد رفت و باز گشتي برايش نيست
آنروز ندانستم كه وقتي با هم باشيم ، تنهاييم را پر نخواهد كرد و من... تنها تر از ديروز ها خواهم بود
ولي اينك خوب مي دانم
كه هستم من؛ اسيري در بند
نگارنده اي در حبس
و نا اميد و گريان و بغض آلود
محروم ز هر بود و نبودِ خويشتن گشته ام
قلم پر از احساسم خشكيد و شكست
قلبي يخ بست
دستاني كه مي لرزند
هديه او خواهند بود و چشماني پر از اشك و گلويي پر از بغض
در دست زمانه افسوس چه نا عادلانه به عقب رفتم و وا ماندم
كاش همان روز مي دانستم
كاش آنروز مي دانستم چيزي كه ديگر در اين دنيا مدفون گشته است...
كمي سخاوت و مهرباني و آزادي است
كاش مي دانستم كه نامردي در همگان هست
استثنايي وجود نخواهد داشت
كاش مي دانستم آنچه فراوان است؛ نامردي و نا عدلي است
ولي افسوس كه ندانستم

 

 

"به من گفتی که دل دریا کن ای دوست

همه دریا از ان ما کن ای دوست"

من که همین کار رو کردم ولی ای دوست تو چه کردی؟؟؟؟؟؟

 

واقعا این درسته نامردی تو وچود همه هست استثنا نداره.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 9:44  توسط mahsa  | 

 
دوست دارم به ۲۱ زبان رایج در دنیا
 
 

 English : I Love You

02) Persian : To ra doost daram

03) Italian : Ti amo

04) German : Ich liebe Dich

05) Turkish : Seni Seviyurum

06) French : Je t'aime

07) Greek : S'ayapo

08) Spanish : Te quiero

09) Hindi : Mai tumase pyre karati hun

10) Arabic : Ana Behibak

11) Iranian : Man doosat daram

12) Japanese : Kimi o ai shiteru

13) Yugoslavian : Ya te volim

14) Korean : Nanun tangshinul sarang hamnida

15) Russian : Ya vas liubliu

16) Romanian : Te iu besc

17) Vietnamese : Em ye^ Ha eh bak

18) Syrian/lebanese : Bhebbek

19) Swiss-German : Ch'ha di ga"rn

20) Swedish : Jag a"Iskar dig

. Africans : Ek het jou li 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 9:14  توسط mahsa  | 

...
با من اکنون چه نشستن ها ... ،
خاموشی ها ... ،
با تو اکنون چه فراموشی هاست! ...
چه کسی می خواهد ،
من و تو ما نشويم؟! ...
خانه اش ويران باد! ...

من اگر ما نشوم ، تنهايم! ...
تو اگر ما نشوی ، خويشتنی! ...

از کجا که من و تو ،
شور يکپارچه گی را در شرق ،
باز برپا نکنيم؟! ...
از کجا که من و تو ،
مشت رسوايان را وا نکنيم؟! ...

من اگر برخيزم ... ،
تو اگر برخيزی ... ،
همه بر می خيزند! ...
من اگر بنشينم ... ،
تو اگر بنشينی ... ،
چه کسی برخيزد؟! ...
چه کسی با دشمن بستيزد؟! ...
چه کسی ، پنجه در پنجه ی هر دشمن دون آويزد؟! ...

دشت ها نام تو را می گويند! ...
کوه ها شعر مرا می خوانند! ...
کوه بايد شد و ماند! ...
رود بايد شد و رفت! ...
دشت بايد شد و خواند! ...

...
حرف را بايد زد! ...
درد را بايد گفت! ...
...

من چه می گويم؟! ... ، آه! ...
با تو اکنون چه فراموشی ها ،
با من اکنون چه نشستن ها ... ،
خاموشی هاست ...

تو مپندار که خاموشی من ... ،
هست برهان فراموشی من! ...

من اگر برخيزم ... ،
تو اگر برخيزی ... ،
همه بر می خيزند! ...


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 9:4  توسط mahsa  | 

قاصدک هان چه خبر اوردی؟

از کجا وز که خبر اوردی؟

خوش خبر باشی اما اما

گرد بام و در من بی ثمر میگردی.

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری نه ز دیار دیاری

باری

برو انجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو انجا که تو را منتظرند.

قاصدک

در دل من همه کورند و کرند

دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ

با دلم می گوید

که دروغی تو دروغ

که فریبی تو فریب

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 10:16  توسط mahsa  | 

مرا که میشناسی

منم همان که سالها با تو همکلاسی ام

همان که با تو سالها

مسافر غریب راه بوده است

وردپای چشم های هر دومان

به سوی تختهی سیاه بوده است

من و تو سالهای سال

کنار هم نشسته ایم

ولی هنوز دستهایمان غریبه مانده اند

و چشم هایمان برای هم

ترانه های دوستی نخوانده اند

میان ما همیشه یک پل شکسته بوده است

ودستهایمان برای یک شروع

همیشه خسته بوده است

نگاه ما برای هم

همیشه یک علامت سوال مانده است

 

و این جدایی غریب میان اسم هایمان

هزار خط فاصله کشانده است

تو تا به فکر کرده ای ؟؟؟؟؟؟؟

اگر دو دست از دو دست کم شود

جوابمان همیشه صفر میشود؟؟!!!!!

همیشه صفر!!!!!!

به هیچ کس نگو که من برای تو

دلم همیشه برای تو تنگ می شود

و هر زمان که غایبی

دلم هزار راه میرود هزار رنگ میشود

تو تا به حال حساب کردهای

دو دست ضرب در دو دست

چهار دست میشود

جه قدر ساده است حل مسئله!

اگر چه سال هاست

برای حل ان کنار هم نشسته ایم

واخرش طلسم مان شکست

و تا ابد علامت  سوال محو شد.......

 

 

مجددا سلام اشنای لحظه های من

هز این به بعد مرا به نام کوچکم صدا بزن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 12:54  توسط mahsa  | 

عمر عاشقی جه کوتاه بود

                                 عشق ما بیش از یک سال نبود

در برف زمستان ما به هم دل باختیم

                                 در نسیم بهاری رمز عشق را شناختیم

گرمای تابستان گرماگرم عشق بود

                                 بادهای پاییزی روزهای جدایی

 

در این روزها عشق مثل بهاره

                               فصل بهار چه ناپایداره

در بهارعشق خوشحال و شادان

                              در خزان عشق غمگین و گریان

 

 بیاییدهرگز عاشق نشویم

                              دل در گرو دلبر ندهیم

ما بیهوده عشق نمی پذیریم

                               چو عاشق شدیم عاشق میمیریم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 12:26  توسط mahsa  | 

ان که می گوید دوستت دارم

خنیانگر غمگینی است

که اوازش را از دست داده است

ای کاش عشق را

زبان سخن بود!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 17:51  توسط mahsa  | 

به سراغ من اگر میایید

نرم و اهسته بیایید

که مبادا ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 17:48  توسط mahsa  |